هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی...
مامانم اینا شبی برمیگردن.خدا رو شکر داداشا فقط همون شب اول لوس شده بودن بعدش پسرای خوبی شدن.
حتی یه شب که عمه م ازشون پرسیدن پرنیان اذیتتون نمیکنه؟با یه لحن غم انگیزی گفتن پرنیان که اصلا خونه نیست!حقیقتا دائم ددر دودور بودم!!باید دور شهر دنبالم میگشتن!!طفلکیا ![]()
ولی دیگه تموم شد.قبل از اینکه برن میگفتم حالا که دارن بدون من میرن کاش اقلا ۲ هفته ۱۰ روز اونجا بودن من فرصت واسه خوشگذرونی داشته باشم.ولی الان خوشحالم که سفرشون فقط یه هفته بود.خونه بدون مامان و بابا صفایی نداره.هر کسی پی کارش خودشه هر کی هر وقت بخواد میره هر وقت بخواد میا..اینجوری دوست نمیداریم!
پ.ن:اینم نقاشی آخری..

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۸/۱۵ ساعت 22:52 توسط من
|
ساده است ستایش گلی