مامانم اینا شبی برمیگردن.خدا رو شکر داداشا فقط همون شب اول لوس شده بودن بعدش پسرای خوبی شدن.

حتی یه شب که عمه م ازشون پرسیدن پرنیان اذیتتون نمیکنه؟با یه لحن غم انگیزی گفتن پرنیان که اصلا خونه نیست!حقیقتا دائم ددر دودور بودم!!باید دور شهر دنبالم میگشتن!!طفلکیا

ولی دیگه تموم شد.قبل از اینکه برن میگفتم حالا که دارن بدون من میرن کاش اقلا ۲ هفته ۱۰ روز اونجا بودن من فرصت واسه خوشگذرونی داشته باشم.ولی الان خوشحالم که سفرشون فقط یه هفته بود.خونه بدون مامان و بابا صفایی نداره.هر کسی پی کارش خودشه هر کی هر وقت بخواد میره هر وقت بخواد میا..اینجوری دوست نمیداریم!

 

 

پ.ن:اینم نقاشی آخری..