مشهد از یه پاساژی اومدم بیرون٬سریع یه پسر بچه ای اومد جلو و گیر داد ازش آدامس بخرم.من اولش میگفتم نمی خوام بعد دیدم ول کن نیست گفتم من اصلا آدامس دوست ندارم.مظلوم برگشت گفت خوب برای داداشت بخر..

اینقده دلم براش سوخت.اگه پول خورد داشتم شاید می خریدم.